تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


نشود  

نشود پیر شویدور چشمان تو که میگردم,بس تاریک شودنکند بغض کنیآخر آن کیست تو را بغض دهد,اشک تو را پاک کند؟نروی گم بشوینروی گم بشوی,نروی ..
بشود ناز کنیترک آن شهر کنی,زنده شوم تا خود فردا بپرمبکند گر خبری از تو مراصد برابر بدهم مژده شداد وراشود آیا بزدایم این بارگرد این کهنه غمت,از روی قاب عینکت
نشود پیر شویدور چشمان سیاه تو, تشنه شومگرد پیری نکند موی تو گیردبه خدا تاب ندارم دیگر
همه جانم بجز این چشم ها میگریدنکند خشک شود چشمانم؟ به در این خانهنکن

ادامه مطلب  

وقتی تو بودی  

شعری واژه ای میان قلب پاره ام نیستکلمات ازم دورندجملات صدایم نمی زنندمیان پریشانی فکرملا به لای تار و پود دل بیمارمتو هستی که صدایم میزنی؟!یادت خالی قلبم را کنار میزندعشق برای هزارمین بارمرا صدا می زندروزگاری دوروقتی تو بودیچشمان مهربان و لبخند زیبایت بودشعر بود وبهار .وقتی تو رفتیچشمان من دید

ادامه مطلب  

74/2(فقر فرهنگی)  

 
در چشمان آب و آیینهماه با دستان لرزانتنش را به باد سپردهگرگ ها ی پوستین پوشرقص واژه ها ی زیبا را شرمگین می کنندستاره های کوچک بکارتشان رابه حراج گذاشته اند......مدعیان فرهنگ ناببرگوش فلکطبل می کوبند...کاش می دانستیم کجای این روزگار ایستاده ایم...
مهرداد اکبری

ادامه مطلب  

 

پاییز خواهد امد با لیسک هایش با قله های درهمش با ابر های خوشه ایش.اماهیچ کس را سر ان نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد.......چرا که تو دیگر مرده ای
هیچ کس بازت نمی شناست.....نه.اما من تو را می سرایم.برای بعد ها 
ونسیمی اندوهگین که بردشت های سبز روستای کوچکم می گذرت را به یاد می اورم
 
                                                                                         فدریکو-گارسیا-مورکا

ادامه مطلب  

74/3(فقر فرهنگی)  

 
در چشمان آب و آیینهماه با دستان لرزانتنش را به باد سپردهگرگ ها در لباس گوسفندهارقص واژه ها ی زیبا را شرمگین می کنندستاره های کوچک بکارتشان رابه حراج گذاشته اند...و باز هم ادعای ابر ها و سیل خاکریزه ها گوش عالم را کر کردهکاش می فهمیدیم کجای این روزگار ایستا ده ایم ...........
مهرداداکبری

ادامه مطلب  

 

پاییز خواهد امد با لیسک هایش با قله های درهمش با ابر های خوشه ایش.اماهیچ کس را سر ان نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد.......چرا که تو دیگر مرده ای
هیچ کس بازت نمی شناست.....نه.اما من تو را می سرایم.برای بعد ها 
ونسیمی اندوهگین که بردشت های سبز روستای کوچکم می گذرت را به یاد می اورم
 
                                                                                         فدریکو-گارسیا-مورکا

ادامه مطلب  

آن رفتگان از بلاگفا  

وقتی همه مثل هم باشند و تو هم مثل آنها به گله گوسفندی شبیه می شوید که به هدایت چوپانی و سگان نگهبانی به هر طرف که اراده کنن به چرائید و نشخوار بدینگونه که سرها پایین چشمان بگوشی سیر و سیاحت و گشت و گذار در تلگرام توئیتر و هزارو یک مکان دگر تا.. تا هر کجا تا هر چقدر کس نمی داند گوسفند چه وقت از علاف خوردنش سیر می شود!

ادامه مطلب  

آن رفتگان از بلاگفا  

وقتی همه مثل هم باشند و تو هم مثل آنها به گله گوسفندی شبیه می شوید که به هدایت چوپانی و سگان نگهبانی به هر طرف که اراده کنن به چرائید و نشخوار بدینگونه که سرها پایین چشمان بگوشی سیر و سیاحت و گشت و گذار در تلگرام توئیتر و هزارو یک مکان دگر تا.. تا هر کجا تا هر چقدر کس نمی داند گوسفند چه وقت از علاف خوردنش سیر می شود!

ادامه مطلب  

با زهرا  

با زهرا لگدی بر در آتش زده ای کوبیدند گل نیلوفری باغ علی را چیدند
بین دیوار ودری ناله زهرا(س) برخاست عرشیان همره او ضجه زده گرییدند
مرتضی دست ببستند به مسجد ببرند کودکان گریه کنان سخت به خود لرزیدند
پیش چشمان علی فاطمه بر خاک افتاد نانجیبان به علی وغم او خندیدند
آتش ودود بپا بود که زهرا نالید ابتا..غنچه نشکفته ما را چیدند
جانیانی که به آن خانه هجوم آوردند جمله در آتش دوزخ به ابد جاویدند
شاعر : اسماعیل تقوایی

ادامه مطلب  

نرگس مرطوب و مه و ما....  

آنگاه که من کنار پل ایستاده بودم. در قلبِ مِه، با چند شاخه نرگس مرطوب، به انتظارِ تو، و تو در درون مِه پیدا شدی، مِه را شکافتی و پیش آمدی، و با چشمان سیاه سیاهت دمادم واقعی تر شدی، تا زمانی که من واقعیتِ گلگونِ گونه های گُل انداخته ات را بوییدم، آنگونه که تو گل های نرگس مرا بوییدی، و از اینکه به انتظارت ایستاده ام، با گونه های گلگون تشکر کردی، و با هم دوان، درون مهِ، به خانه رفتیم
 
از کتاب " یک عاشقانه ی آرام" از نادر ابراهیمی

ادامه مطلب  

یار عزیز.....  

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیمبنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیمگر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمی‌دانیمچون دلارام می‌زند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیمدیگران در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیممر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیمهر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیمتنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیمتو به سیمای شخص می‌نگری ما در آثار صنع حیرانیمهر چه گفتیم جز حکایت

ادامه مطلب  

تقدير  

نامه را قاصدك ها بدست من دادند...
مهر روی ان اشنا بود...
چرا دلم را لرزاند؟! ان لحظه ندانستم ...
گویا مهر ان  راز مگویی داشت...
من از كجا باید می دانستم چشمان زیبا و مژگان سیاهت تقدیر من را جور دیگری رقم می زند؟
از كجا باید می دانستم مهر سكوت میزند برلب های من و عاشقت میمانم تا ابد؟
و از كجا باید می دانستم یك روز جز تماشای این مه خود پرست تمنای دیدن هیچ ندارم؟
اری . بیخود نیست ان روز با دیدن تقدیر تنم لرزید!
( تقدیم به اولین و اخرین عشق زندگیم كه همه جا

ادامه مطلب  

گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان / هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس  

بزرگ دولت آن کز درش تو آیی بازبیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز

رخی کز او متصور نمی‌شود آرامچرا نمودی و دیگر نمی‌نمایی باز


در دو لختی چشمان شوخ دلبندتچه کرده‌ام که به رویم نمی‌گشایی باز


اگر تو را سر ما هست یا غم ما نیستمن از تو دست ندارم به بی‌وفایی باز


شراب وصل تو در کام جان من ازلیستهنوز مستم از آن جام آشنایی باز


دلی که بر سر کوی تو گم کنم هیهاتکه جز به روی تو بینم به روشنایی باز


تو را هرآینه باید به شهر دیگر رفتکه دل نماند در این شهر ت

ادامه مطلب  

بستنی  

 
 
خوراکی مورد علاقه ام بوده همیشه..خوراکی که نه پدیده ی مورد علاقه بهتر است..در هر حالتی لبخند را روی لبانم می نشاند.. مخصوصن وقتی دلآزرده ام میکرد و ناغافل یک بستنی قیفی با یه عالمه سس شکلاتی رویش می گرفت جلو صورتم.. همه ی دلآزردگی ها در یک لحظه یخ می بست و من از ترس ذوب شدن شیرین ترین لحظه های زندگی بستنی را با ولع و تند تند لیس میزدم و برق عجیبی در چشمانم مینشست و جمله ی همیشگی او در این لحظه تکرار میشد: کاش یک دهم این بستنی منو دوست داشتی..و خن

ادامه مطلب  

عطر سیب  

بُرده عِطر سیبِ یکدیگر چنان از هوشمان می تراود قطره قطره مستی از آغوشمان آن چنان از شربتِ لب های هم نوشیده ایم کر شده گوش فلک از بانگِ نوشانوشمان چون دومارِ - پیچ خورده زیر باران - خفته ایم آبشار گیسوانت ، ریخته بر دوشمان تا نبیند رویمان ، چشمان شور آفتاب جامه ای از جنس عُریانی شده تن پوشمان پادشاهِ "بابِل " و " عیلامِ " تن های همیم عشق و لذّت ، میوه هایِ باغ هایِ شوش مان در شبِ وصلِ "عطش آقا " و " بانویِ نیاز " آفتاب و ماه می آیند دوشادوشمان تا که در

ادامه مطلب  

سر به ثریای نرسیدن  

.آیینه‌ای خو کرده با تصویر هیچستانی‌امهرچند اگر هم بشکنم، در این بیابان دانی‌ام.من فکر کردم عشق هست و نیست را نابود کرد. چه می‌دانستم این‌همه دلتنگش می‌مانم. به سیاه‌ترین سنگ سرزمین‌های نخواستنی هم دل بدهی وجودت را تسخیر می‌کند. نوشتم تا بارش هیچ‌های هستی‌نما این‌همه نربایدم. که می‌ربایدم. و هیچم معلوم نیست با چنین هرزه‌دلی چگونه محشور خواهم شد. دل کندم و دردمند از این دل‌کندن سر به بیابان نهادم. که معینم شده هر آن کجا که نباشم تو ب

ادامه مطلب  

سر به ثریای نرسیدن  

.آیینه‌ای خو کرده با تصویر هیچستانی‌امهرچند اگر هم بشکنم، در این بیابان دانی‌ام.من فکر کردم عشق هست و نیست را نابود کرد. چه می‌دانستم این‌همه دلتنگش می‌مانم. به سیاه‌ترین سنگ سرزمین‌های نخواستنی هم دل بدهی وجودت را تسخیر می‌کند. نوشتم تا بارش هیچ‌های هستی‌نما این‌همه نربایدم. که می‌ربایدم. و هیچم معلوم نیست با چنین هرزه‌دلی چگونه محشور خواهم شد. دل کندم و دردمند از این دل‌کندن سر به بیابان نهادم. که معینم شده هر آن کجا که نباشم تو ب

ادامه مطلب  

 

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
 
 
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
 
 
او نوشته بود: صورتحساب !!!
 
 
 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
 
 
 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
 
 
 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
 
 
 بیرون بردن زباله 1000 تومان
 
 
جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان!
 
 
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
 

ادامه مطلب  

امروز و فردا می کند  

هر زمان چشمان تو ، من را تماشا میکنداین دلم لب های سرخت را تمنا میکندروسری را پس زدی اما نگو چشم باز کنرقص موی ات در نگاهم راه پیدا میکندگرچه حساسیتم این ماه افزون گشته است قرص چشمانت ولی این را مداوا میکندمن نمیگویم لبانت را برایم وا کنیغنچه تا نوری ببیند خود لبش وا میکنددرد من این است ای جانا چرا لبهای من گرچه دلتنگ است ولی ... امروز و فردا میکند

ادامه مطلب  

امروز و فردا می کند  

هر زمان چشمان تو ، من را تماشا میکنداین دلم لب های سرخت را تمنا میکندروسری را پس زدی اما نگو چشم باز کنرقص موی ات در نگاهم راه پیدا میکندگرچه حساسیتم این ماه افزون گشته است قرص چشمانت ولی این را مداوا میکندمن نمیگویم لبانت را برایم وا کنیغنچه تا نوری ببیند خود لبش وا میکنددرد من این است ای جانا چرا لبهای من گرچه دلتنگ است ولی ... امروز و فردا میکند

ادامه مطلب  

حسرت  

بعد دو سال رفتم دیدن دوست و مشاورم؛خیلی به هم نزدیكیم از وقتی حسین وارد زندگیم شد ازم خواست بریم مشاوره قبل ازدواج؛ولی حسین قبول نكرد؛ منم رابطم هی كمرنگ شد تا دیروز دیدمش از هر دری حرف زدیم؛ گفت از كجا معلوم حسین تموم شده؟ گفتم صددرصد تمومه؛ نه زنگی نه حرفی...
بهم پیشنهاد كرد كارم رو دو دستی بچسبم؛ ولی امروز نرفتم سركار استعفا دادم...
همش تو ذهنم نشستم حسین رو تجسم می كنم و وقتی كنارش بودم تو ماشین؛حس یك خانم دوستداشتني؛یك همسر؛ اینكه كسی می

ادامه مطلب  

آقای دکتر علبرضا مقدسی جراج ومتخصص چشم -فوق تخصص قرینه بیملرستان فوق تخصصی چشم پزشگی نور  

از جناب آقای دکتر علبرضا مقدسی جراج ومتخصص چشم -فوق تخصص قرینه
در بیمارستان فوق تخصصی چشم پزشگی نور.که جراحی و درمان موفق چشمان اینجانب محمد  شر افت مدیر عامل دوستاران آوای طبیعت استان تهران  داشته  اند کمال تشکر وقدر دانی یعمل آورده

 

ادامه مطلب  

آقای دکتر علبرضا مقدسی جراج ومتخصص چشم -فوق تخصص قرینه بیملرستان فوق تخصصی چشم پزشگی نور  

از جناب آقای دکتر علبرضا مقدسی جراج ومتخصص چشم -فوق تخصص قرینه
در بیمارستان فوق تخصصی چشم پزشگی نور.که جراحی و درمان موفق چشمان اینجانب محمد  شر افت مدیر عامل دوستاران آوای طبیعت استان تهران  داشته  اند کمال تشکر وقدر دانی یعمل آورده

 

ادامه مطلب  

وارث حیدر ، شهادت حضرت زهرا ،شاعر و مداح اهل بیت رسول چهارمحالی(ساقی  

وارث حیدرشاعر و مداح اهل بیت رسول چهارمحالی(ساقی)...................................بیا ای وارث شمشیر حیدربیا ای حافظ تقدیر حیدربیا ای منتقم بر یاس حیدرالا ای حضرت عباس حیدربیا ای منجی یاران حیدربیا ای شافع خوبان حیدربیا ای صاحب احوال حیدربیا یابن الحسن همراه حیدربیا ای آخرین سردار حیدرتو هستی عاشق دلدار حیدربیا هنگامۂ سوگ ولا شدبیا در روضۂ جانسوز حیدرصدای غربت مولا رسد گوشبیا تنها تر از شب های حیدرمیان در شکست پهلوی مادربیا امداد کن غمخوار حیدراگر آیی

ادامه مطلب  

آیت الله مجتهدی تهرانی(ره) 95/12/5  

آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)در مورد اینکه انسان باید خودش در این دنیا به فکر خود باشد و ره توشه ای برای سرای باقی بفرستد، می گوید :شخصی جریانی را برایم نقل کرد که یک نفر بود نمازها و روزه های قضا، خمس، حقُّ الناس، و هم کارهایش را در زمان حیات خودش درست کرد و حتی ثلث مالش را هم خرج کرد و جالب اینکه برای خودش هم ختم گرفت و گفت اگر از دنیا رفتم لااقل خیالم راحت است که اگر زن و بچه هایم بعد از مرگم کاری برایم نکردند، متضرر نشده باشم.آیت الله مجتهدی تهر

ادامه مطلب  

آیت الله مجتهدی تهرانی(ره) 95/12/5  

آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)در مورد اینکه انسان باید خودش در این دنیا به فکر خود باشد و ره توشه ای برای سرای باقی بفرستد، می گوید :شخصی جریانی را برایم نقل کرد که یک نفر بود نمازها و روزه های قضا، خمس، حقُّ الناس، و هم کارهایش را در زمان حیات خودش درست کرد و حتی ثلث مالش را هم خرج کرد و جالب اینکه برای خودش هم ختم گرفت و گفت اگر از دنیا رفتم لااقل خیالم راحت است که اگر زن و بچه هایم بعد از مرگم کاری برایم نکردند، متضرر نشده باشم.آیت الله مجتهدی تهر

ادامه مطلب  

یعنی من...  

 
پای راست را از روی پای چپ رد کرده بودم و قائم به زمین تکیه اش داده بودم. با دست چپ هم نقطه اتکایی برای سرم درست کرده بودم تا از زمین فاصله بگیرد. مایل به تلویزیون شده بودم و از روی مبل دو نفره، برنامه تماشا می کردم. یادم نیست که کدام کانال بود یا حتی کدام برنامه! چراغ های هال را هم کم نور کرده بودم تا القای خواب به کودک نوپا حاصل شود تا بلکه کم کم خواب، به چشمان فراری از خوابش نزول اجلال کند. خانه نیمه تاریک شده بود. یادم هست که ساعت از نه و سی و پن

ادامه مطلب  

یعنی من...  

 
پای راست را از روی پای چپ رد کرده بودم و قائم به زمین تکیه اش داده بودم. با دست چپ هم نقطه اتکایی برای سرم درست کرده بودم تا از زمین فاصله بگیرد. مایل به تلویزیون شده بودم و از روی مبل دو نفره، برنامه تماشا می کردم. یادم نیست که کدام کانال بود یا حتی کدام برنامه! چراغ های هال را هم کم نور کرده بودم تا القای خواب به کودک نوپا حاصل شود تا بلکه کم کم خواب، به چشمان فراری از خوابش نزول اجلال کند. خانه نیمه تاریک شده بود. یادم هست که ساعت از نه و سی و پن

ادامه مطلب  

پست هیجدهم...کوه شیشه ای  

سلام به خانومه گلم
همیشه احترام گذاشتن رو دوست داشتم
همیشه سلام کردن و احوال پرسی کردن با روی خندان رو دوست داشتم
و خدا میدونه چقدر زیادتر چقدر بیشتر عاشق سلام کردن شدم از وقتی دارم روزی هزار بار به تو سلام میدم
زدم رو یه آهنگ بیخیال خخ دوباره اشکم درمیاد
نمیدونم چرا این روزا در مقابلت شدم مثل کوه شیشه ای...
ناخودآگاه چشمام تر میشه وقتی بهت فکر میکنم وقتی صداتو میشنوم
اووووف باید اعتراف کنم تا حالا همچین حس و حالی تو زندگیم نداشتم
یه جورایی ب

ادامه مطلب  

" با این سه روش بر ترس هایتان غلبه کنید!!!!!  

" مسیری پیش آمده ایم که راه بازگشتی ندارد. هیچ راه ساده ای برای خروج از یک موقعیت نداریم و باید تصمیم بگیریم که چگونه باید ادامه دهیم. شاید شما هم تجربه کوهنوردی را داشته باشید. لحظاتی پیش آمده که در مسیر صعود ترس تمام وجودتان را فرا گرفته و تصور کرده اید که امکان ادامه راه وجود ندارد و شک و تردیدی بی انتها قدرت تصمیم گیری را از شما گرفته است. بسیاری از ما در زندگی خود حاضر به پذیرش خطر تا حدی مشخص هستیم، اما گاه لازم است کمی بیشتر به خود فشار بی

ادامه مطلب  

خاک و میهمان ،تشییع جنازه و مجلس ختم،شاعر رسول چهارمحالی(ساقی)  

خاک و میهمان
مراسم تشییع جنازهشاعر و مداح اهل بیت رسول چهارمحالی(ساقی)........................................ای خاک نگر اینک،جانم به تو میهمان استاین نور دو چشمانم،دیگر به تو میهمان استای خاک پذیرا شو،میهمان جدید آمدتو خورده نگیر از او،یک فرد جدید آمدامشب به درون تو،مهمان بود او آریباشد شب اول در ،قبرش گل من آریآیند ملک ها و، پرسند سئوال از اواز دین و خدا پرسند،اعمال نکوی اوگویند بگو جانم،از خالق و از ربتبر گو ز دین خود،پیغمبر و آئینتگویند امامت کیست،ای ب

ادامه مطلب  

مرواريد  

شعری از : نادر نادر پور
 
همچون ونوس کز صدفی سر برون کشید
دامن کشان ز جام شرابم برآمدی
یک لحظه چون حباب شراب آمدی به رقص
و آنگاه کف زنان به لب ساغر آمدی
آن شب ، اتاق من به مثل جام باده
نور چراغ من به مثل رنگ باده داشت
درهای بسته چون دو لب ناگشوده بود
رخسار پرده آن همه چشم گشاده داشت
من همچو موجی آمدم و خواندمت به رقص
اما تو چون حباب ، سراپا شدی نگاه
چشمان نیم خفته ی تو چون صدف شکفت
اشکی در آن نشست ز اندیشه ی گناه
گفتم : نگاه کن
این در گشوده شد
این در

ادامه مطلب  

شعري تلخ براي ولنتاين چون دلتنگشم  

طبق روال هر شب فال قهوه گرفتم و به ته فنجان نگاه كردمبه چشمان ارام و بیزارت از این عشق در زیر نم نم باران نگاه كردمهوای بی رحم پاییز امسال لبخندی میزند به بی حالی چشمانمسرگردانم و در شب سرد به رد پایت در همین خیابان نگاه كردمسیلی میزند امشب بی كسی  بر صورت یار دلمرده سحرخیزتوقتی به اسمان بی ستاره در هوای غم انگیز تهران نگاه كردمدر افكار بیمارگون خود غرق می شوم و در اوج دلتنگی ها بی تو به پروانه بال سوخته این بازی در خط پایان نگاه كردم شرم اور

ادامه مطلب  

قایقی خواهم ساخت....  

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.قایق از تور تهی و دل از آروزی مروارید، همچنان خواهم راندنه به آبیها دل خواهم بستنه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرندو در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند «دور باید شد، دور. مرد آن شهر، اساطیر نداشتزن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبودهیچ آئینه تالاری، سر

ادامه مطلب  

قایقی خواهم ساخت....  

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند.قایق از تور تهی و دل از آروزی مروارید، همچنان خواهم راندنه به آبیها دل خواهم بستنه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرندو در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند «دور باید شد، دور. مرد آن شهر، اساطیر نداشتزن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبودهیچ آئینه تالاری، سر

ادامه مطلب  

ای همه روح وجودم  

ای همه روح وجودم ای تمام هستیمای توای سنگ صبورم ای تو شوق مستیمبا تو شعرم مهربانم بازهم معنی گرفتبی تو خوب یادم هست اشکم در دیدگان پهنا گرفتای تو ای جلوه گر عشق و صفا و سادگیای تو ای آزاده از هر چه ریا خودکامگیبا تو من از دل بگفتم پردها برداشتمبا تو من احساس را در دیدگانم کاشتمبا تو ای جانم جهان در جمع تو جاری بودمهر حق در پیشگاه چشم تو ساری بودبا نگاه عاشقت مهرت به لب انگاشتیدر ضمیر باطلم عشقت چه راحت کاشتیقلب من قبل از نگاه عاشقت بیمار بودبر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1