تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


برگ پاییزی  

چشمان تو
همین نیم جمله کافی است تا تمام دنیای من را برهم بریزد و زیر و رو کند .چشمان تو تمام قوانین و معادلات دنیا را برای من برهم ریخت .در عمق چشمان تو ولی حسی ست عجیب ..حسی شبیه به خش خش برگ های پاییزی ..و چه بد مرا عاشق کرد تصویر این خش خش برگ های پاییزی در چشمان تو..

ادامه مطلب  

چه خبر ازدل تو  

چه خبر از دل تو ؟ نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد ؟ ؟ یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد ! تو هم از غصه این قهر کمی دلگیری ؟ لحظه ای هم خبر از حال دل خسته ی من میگیری ؟ شود آیا که شبی دل مغرور تو هم فکر چشمان سیاه دگری را بکند دست خالی ز وفایت روزی قطره ای اشک ز چشمان ترم پاک کند چه خبر از دل تو ؟ دانی آیا که در این کلبه ی درد اندکی مهر تو بس بود ولی دل بیرحم تو با این دل دیوانه چه کرد؟ راستی چه خبر از دل تو …؟

ادامه مطلب  

 

چراغ را خاموش می کنم
و چشمان تو در دریا و چشمان تو در ابرها و چشمان تو در آبی و چشمان تو در سیاه بی رنگ بی ریا... رنگی!
و موهای تو در جنگل و دستان تو در باد و پاهای تو در جاده
و تو! در هرجا که چشم باز می کنم یا با چشمانی بسته!
حالا که این شعر را می سوزم رو به رویم نشسته ای و اشکهایت چشمان ِ ناودان را پر کرده باور کن هر بار که زنجیر هایم را می شویم خودم را در بند می اندازم انگاری با النگوهای تو کوک شده اند انگاری می شود هر ترانه را در کلید ِ نگاه ِ تو نوا

ادامه مطلب  

گناه قلب من بر گردن چشمان زیبایت  

گناه قلب من بر گردن چشمان زیبایتتپش های دلم در بند گیسوی پریشایت
نشسته بر دلم تیری که از هجر تو میگویدز تاک قند لبهایت، کمانین ماه ابرویت
چنان مه وش که نه مه پاره نه مه نازی و نازیکه ماه و مه رخ و مه جو اسیر قد و بآلایت
عزیز من تویی کز عشق می گویی سخن چونانمنم مقهور و مدهوش دم گرم مسیحایت
نگاهت آه! آه درد ناکی بود بر قلبمگناه قلب من بر گردن چشمان زیبایت

ادامه مطلب  

عاشق چشمان تو  

قد من هیچکسی عاشق چشمان تو نیستدلِ رسوا شده ای مست و غزلخوان تونیست
 
هر چقدر سنگ زنی من نروم جای دگرکفترم جلد، به غیر از لب ایوان تو نیست
قبله ی حاجت من سوی تو باشد به خداکافراست آنکه طرفدار و مسلمان تونیست
با نگاهت ببری دل ز همه پیر و جوان مثل من تشنه لبی تشنه ی باران تو نیست
 
گل خشبو به چمن دلبر دلها شده ای جان من هیچ نیارزد که به قربان تونیست
پیش چشمان تو خورشید کند سجده بیاکو دلی فاش کند گوش به فرمان تو نیست
با صدا هر نفسم داد زند سنگ صبورق

ادامه مطلب  

 

خوش و خرامان آمدی ، جایت روی چشمان بیا

وز همه پنهان آمدی ، جایت روی چشمان بیا
ناخوانده مهمان آمدی ، جایت روی چشمان بیا
گل به دامان آمدی ،  جایت روی چشمان بیا


ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای

خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟


غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟


بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی

درجوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟


طرف کله کژ بر زده گوی گریبان

ادامه مطلب  

چشمان سپید.  

زمین چشمان سیاهش را به سوی آسمان میدوزد،نگاهش با تن سرخ آفتاب در هم می آمیزد،روزها از غبار چشمان سرخ کویر به غروب مینشیند..زمین شایسته قدم زدن تو میشود..بیصدا آسمان رخت سپید بر تن زمین میکند.. کمی احساس خوشبختی، کمی یک رنگی، کمی شادی،به رنگ سفید.. روزهاى شاد در راه است..خندیدن دوباره گل پامچال در زیر این چتر سفید نوید خوش یومنیست در این شور زار.. استقامت باید داشت..صبر باید داشت..در سوز گداز این پهنه مهر را بهم پیشکش کنیم...در کنار هم فنجانی چای م

ادامه مطلب  

چشمان منتظر  

چشمان منتظر من همیشه رو به راهی ست که روزی از آن گذر کردی نگاهم دوخته به در گوشهایم به زنگ تلفن است شاید پشت خط تو باشی این عهد شکنی ها از تو بعید است ترسم آنجاست بهار بیاید تو نباشی یادت که هست بهار بامن وعده کرده بودی text by ❤

ادامه مطلب  

 

مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریستمرگی که از بام تا شام، گنگ و بی‌خواب،همچون ندامتی کهنه یا عادتی بیهوده همراه ماست.چشمان تو: کلامی عبث، فریادی خاموش یا سکوتی محض خواهند بودو تو هر بامداد که در آینه تنها بر خود خم می‌شویآنها را می‌بینی.ای امید گرامی! در آن روزما نیز خواهیم دانست که هم هستی و هم نیستی تویی.مرگ هر کس را به چشمی می‌نگرد،مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریستمرگ، همچون ترک‌گفتن یک عادت،همچون دیدن رستاخیز چهره‌ای مرده

ادامه مطلب  

چشمان تو  

ای  ماه  به  پیش  رخ   تو  ، گشته  خمیده
خورشید   من  از  جانب  چشم   تو   دمیده
زیبایی   چشمان    تو   در    وصف    نگنجد
دو   گوهر   زیبا  به   رخ    ماه   که   دیده؟
تا  پلک    زنی  رخ   بنمایی    به  سحرگاه 
رنگ  از  رخ    مهتاب   به   یک   باره  پریده
رفته زسرش هوش هرانکس که دراین شهر
آوازه     چشمان    تو   را   تا   که  شنیده
آهوکه به چشم شهره میان  همگان  است
با      دیدن   چشمان   تو   عزلت    بگزیده
نقاش  ازل  تا  که  به  چشم  تو   گذر  کرد
صد

ادامه مطلب  

چشمان قرن  

دیشب در حال عبور از پل زمان بودم که چشمانم با چشمان خسته قرن تلاقی کرد . 
فرصت را غنیمت شمردم و حالی پرسیدم . 
از پدر و مادرشان سوال نمودم ، با بغضی عمیق اینگونه آغاز کرد : 
دیریست که سال و فصل از هم جدا شده اند و دیگر حالی از من نمی پرسند . البته حق دارند زیرا آنها هم فرزاندان جدایی اند ، جدایی روز و ماه و آنها هم از جدایی ساعت و دقایق رنجیده خاطرند ...
در میان همین حرف ها بود که دیگر بغض امان از چشمان غبار آلودش گرفت و سیل اشک جاری شد . 
حالش را برای

ادامه مطلب  

 

این روزها که از این سوی و آن سوی همچون خوشبوترین ها همچون ستاره های چشمک زن همچون ستاره های دنباله دار همچون همان شهاب ها چهره می نمایاند و دلبرانه دلبری می کند چشمان من بی صبرانه دلتنگ شنیدن موسیقی طربناک چشمان اوست ........ احساس پنهانی که به همین نهان بودنش هم راضی ام .... قرار داد دنیا اجازه نمی دهد وگرنه ............. 

ادامه مطلب  

فيلم داستاني چشمان يک عبور  

فیلم داستانی چشمان یک عبور به نویسندگی و کارگردانی احمد غلامی در استان ایلام تولید گردید .  در این فیلم داستانی امیر حسین سعادتی ،محمد حسین غلامی ،کیانور رحیمی ،حسین عباسی و کرم پیروزه نقش افرینی کردند . چشمان یک عبور روایت دانش اموزانی است که قربانی بمباران هوایی سال 1363 شدند . این فیلم داستانی به تهیه کنندگی احمد غلامی در انجمن فیلم سازمان بسیج هنرمندان ایلام تولید گردید .  

ادامه مطلب  

آدما عجیبن..  

آدمها چشمانشان را میبندند و دستانی را رها میکنند
با چشمان بسته دستان دیگری را میگیرند
با چشمان بسته فراموش میکنند
با چشمان بسته حرف میزنند
با چشمان بسته راه میروند
با چشمان بسته سقوط میکنند
و پس از آن چشمانشان را باز میکنند
با چشمان باز سقوظ نمیکنند
 با چشمان باز راه میروند
با چشمان باز ب یاد می آورند 
اما دیگر هیچوقت دستانی را نمیگرند....

ادامه مطلب  

 

بیمار تو ام چشم به درمان که باشم 
دلتنگ تو ام دست به دامان که باشم 
پا آبله و جاده پر از دعوت رفتن 
تردید مرا کشت به فرمان که باشم 
از دولت چشمان تو ابری شده حالم 
در غیبت کبرای تو باران که باشم 
با جهل سیاه سر زلف تو به چاهم 
بی قافله ام یوسف کنعان که باشم 
چشمان تو قحطی زده ی دین و دلم شد 
از خجلت این فاجعه ایمان که باشم 
برگرد که این غائله در حکم جهاد است 
با نیزه ی مژگان تو قرآن که باشم 

ادامه مطلب  

امشب تمام غربت خود را گریستم، شاید دل تو بسوزد برای من (تقدیم به مهدیه)  

عاشقی آواره ام در غربت چشمان تو گریه پنهان کرده ام از حرمت چشمان تو عطر تو را گرفته تن لحظه های من صد باغ گل شکفته شده در هوای من امشب تمام غربت خود را گریستم، شاید دل تو بسوزد برای من من آن موج اشکم که بی اختیارم خودم را به آغوش تو میسپارم تو دریای من باش به حسرت گذشته همه روزگارم ز دیروزو امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش یک لحظه نگاه تو مرا راحت جان است چشمان تو آرامترین خواب جهان است زیبایی چشمان نظر کرده آهو رازیست که در عطر نگاه تو نهان

ادامه مطلب  

من به مهمانی چشمان تو وابسته شدم  

من به مهمانی چشمان تو وابسته شدمو من از عکس رخت ،واله ونو رسته شدمیک نگاه تو به من عالم وجانی دگر استمن به مهمانی شبهای تو وابسته شدمبس که زیبایی و پر مهر وحرارت ای دوستمن به زیبایی شعر و غزلت بسته شدمتو خودت آب حیاتی  ز چه رو چشمه رویمن به آن آب زلال رخ تو شسته شدمای طبیب دل من دم مزن از درد و دوامن ز درمان دل خسته تو  خسته شدمحالی از حال دل زار من امشب بر گیرکه به دلجویی تو ای ناز ، وارسته شدم1395/08/26  8:03

ادامه مطلب  

می شدم رستم  

می شدم رستم اگر قلب تو با من یار بود
گرچه راه پیش رویم سخت و نا هموار بود
دل به دریا می زدم مثل نهنگی تند خو
گر چه دریا را طلاطم چون دل دلدار بود
آمدم تا با دلت همخو شوم تا زنده ام
چونکه عشقت سایه سار این دل بیمار بود
می شدم آواره در چشمان مستت دلبرا
چون که در چشمان تو ناز و ادا بسیار بود
آمدم در خاک افتادم مرا یاری کنی
دیدم آن دنیای نامری پراز آزار بود
می روم دیگر نمی مانم درین دوران دهر
چون درآنجا زندگی کردن بسی دشوار بود
 

ادامه مطلب  

صبح تاریک  

 
خورشید که از وحشت شب خانه نشین است
در بستر هرصبح همانند نگین است
گنجشک به وجد آمد و با شور چنین گفت
دلدادگی و سادگی و عشق همین است
هر صبح به مهمانی لبخند تو بودم
لبخند به لبهای تو بی شک نمکین است
لبخند بزن ، غمزه بیا ، پنجره بگشای
تا روی تو را صبح ندیدست ، غمین است
چشمان تو در چشمه خورشید چه زیباست
این ناب ترین حادثه ی روی زمین است
شک نیست که این صبح دل انگیز و پر ازمهر
دور از تو و چشمان تو تاریک ترین است
 
مهدی حبیبی
 

ادامه مطلب  

خوب است  

از قهوه ی چشم شما نوشیده ام خوب است
گاهی تو را در حال مستی دیده ام خوب  است
من نیز هم گاهی شبی را تا سحر بیدار
با یاد چشمان کسی رقصیده ام خوب است
بیدار ماندم تا بدانم حال خوب ات را
فهمیده ام ،فهمیده ام ،فهمیده ام ،خوب است
آدم که بودم در بهشت از باغ حوایی
آن سیب سرخ  آشنا را چیده ام خوب است
یعنی که روزی باتمام تارو پود خویش
دربند چشمان سیاهی بوده ام خوب است
جان غزل  ! دیگر حلال ام کن! تو حق داری!
این خواب را بنده برایت دیده ام ،خوب است؟
نفرین نکن این

ادامه مطلب  

چشمات  

نگاهم به چشمان مستت گره خورده بود                                همان لحظه که دل به پای دلت بسته بودتو شترنج چشمت دلم مات شد                                  تمام وجودم پیش تو لات* شدهمه مهرها تک به تک  سرنگون میشدند                                  از این بازی و این تهاجم دل به خون میشدنددو چشمان مستت به رویم سکون کرده بود                                  نفوذ نگاهت به سویم قشون کرده بودنه کیشم نه ماتم نه لاتم نه هیج                                      یه سرباز تنها ب

ادامه مطلب  

چشمان تو  

مثل هر شب نازنینم یاد تو تن میکنمدلخوشم با یاد تو احساس بودن میکنم
باغبانی در گلستان خیالاتم بمان غنچه ام با شوق تو حس شکفتن میکنم
بی تو هیچم هیچ تراز من که نیست با تو اما هر کجا همواره مَن مَن میکنم
در کنارت خوب من تا آسمان پل میزنمبی تو نابودم به دل حس شکستن میکنم
تو خود من هستی و بی تو غریبم از وطنمیروم هرجا ولیکن یاد میهن میکنم
شاعری سهم شما سهم دو چشمان تو بسعاشقم با عشق تو من ، تَتَن تَن میکنم
با تو آبادم بهارم نام من سنگ صبور بی تو میسوزم

ادامه مطلب  

ثارح  

پاییز جان سلام. میدانم که میروی و رقص باد در برگ های نارنجی ات خاطره ای خواهد شد. دیروز کسی چیپس میخورد و خش خش برگ هایت را برایم تداعی میکرد.  آخ که چقدر دلم برایت تنگ می شود. واین حکایت وصف ناشدنی است.
پاییز جانِ من؛ امسال کسی به زندگی من اضافه شد که قلب یخی زمستان را برایم با دو دست نازک و پر محبتش هدیه کرد. عروسی از جنس سرما که شاهرگ هستی ام شد.  و آن چشمان سیاهش... و آن چشمان سیاهش که اقیانوس به خوابش ندیده ؛ وجودی که نبض زندگی ام شد.
دوستت دارم

ادامه مطلب  

چشمان یک زن  

زن بودن سخت است.کمی قدرت میخواد.کمی صبور بودن.کمی دیدن و دم نزدن.زن بودن قلبی میخواد به وسعت تمام حرفهای ناگفته.زن بودن کمی زیبا و لطیف است که در هم می شکند.مثل زیباترین گل شکستنی خانه مادربزرگ.زن بودن کمی آواز میخواد.کمی زلف سیاه.کمی زیر باران بودن های تنهایی.کمی موسیقی های غم انگیز پنجشنبه.کمی اندیشیدن به پایان های بی حاصل و احساس دروغ جامعه.زن بودن کمی شجاعت میخواهد مثل حال و احوال یک روز قبل از جنگ.و کمی تعجیل در گذشتن از علایق و سلایق.زن ب

ادامه مطلب  

 

چشم هااااچقدر عجیبند این تیله های درخشان و لرزان!!!می دانی من فكر می كنم آنها دهان های باز ماندهء روح اند و همیشه در حال بُهت و حیرت و شاید حسرت تمامی افعال مادهانی كه جز به حقیقت گشوده نمی شود و رازهای نا شنیدهء بسیاری نهان داردمن عاشق چشمان تو بودمو عاشق روحت كه محبوس جسم پریشانت بودما سخن های بسیاری باهم گفتیم كه تو هیچ یك را نمی دانیتو فقط نگاه می كردی و من غرق صحبت می شدمآنقدر با چشمان تو حرف میزدم كه دیگر خودت را از یاد برده بودم... روزی كه

ادامه مطلب  

فروشنده  

دوباره انقلاب را به چشم خویش می‌بینم در چشمان دوست. از قضای آسمان، کودکانه‌‌هایم هبوط کرده بر دل زمینی پُردرد. پنهان می‌کنم حرف‌های نگاهم را پشت نقابی بی‌روح و هیچ‌کس نمی‌داند که من نیز سال‌ها فروشنده بوده‌ام؛ کاسبِ نابلدی که لحظه‌لحظۀ نفس‌های فکرش را حراج می‌کرد میان اهل دنیا تا قرصی نان شادی بخرد از برق چشمان آنان؛ اما دریغ... ! اینجا که من ایستاده‌ام، خیالشان است که فقط جنسِ ماندۀ انبار را حراج می‌زنند؛ اینجا دل را به مزایده می‌

ادامه مطلب  

به دریا می‌زنم شاید به سوی ساحلی دیگر  

به دریا می‌زنم شاید به سوی ساحلی دیگرمگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگرمن از روزی که دل بستم به چشمان تو می‌دیدمکه چشمان تو می‌افتند دنبال دلی دیگربه هر كس دل ببندم بعد از این خود نیز می‌دانمبه جز اندوه دل كندن ندارد حاصلی دیگرمن از آغاز در خاکم نمی از عشق می‌دیدممرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگرطوافم لحظه‌ی دیدار چشمان تو باطل شدمن اما همچنان در فكر دور باطلی دیگربه دنبال كسی جا مانده از پرواز می‌گردممگر بیدار سازد غافلی را غافلی د

ادامه مطلب  

آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفت  

آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفتخیره در چشم تو آنقدر که غم یادم رفت
نذر چشمان تو هر شب به حرم می رفتممحو چشمان تو بودم که حرم یادم رفت بین دستان تو با من دو قدم فاصله بوددو قدم فاصله تنها، دو قدم یادم رفت خواستم نام تو هر روز به یادم باشدپشت دستم بنویسم... که قلم یادم رفت کاش میشد به من و حرف دلم گوش کنیکاش باور بکنی حرف خودم یادم رفت..!

ادامه مطلب  

معرفی کتاب "چشمان اسمان"  

 «چشمان آسمان» 
کتاب «چشمان آسمان» عنوان کتابی است که فهیمه کرمی، رضا جهان‌فر و محمود حجامی درباره خاطرات گروهی از نیرو‌های پدافند جمهوری اسلامی ایران در دوران دفاع مقدس نوشته‌اند.
17 خاطره از رزمندگانی چون سرهنگ مظفر قاسمی، سرهنگ ستاد حسین رزم‌آرا، سروان حسین قنبری، سرهنگ بازنشسته حسین شاملو،  سرهنگ بازنشسته شمس‌الله نصیری و سرهنگ بازنشسته خسرو جهانی، در این کتاب آمده است.
در بخشی از خاطره سرهنگ بازنشسته شمس‌الله نصیری می‌خوانیم:

ادامه مطلب  

پشت چشمان تو شهری ست، تماشا دارد  

 
پشت چشمان تو شهری ست، تماشا داردچشم تو پنجره ای باز به دریا دارد
صبح از مشرق چشمان تو سر زد، یعنیآسمان هر شب از اینجاست که فردا دارد
تو همان لحظه ی شیرین خیالم هستیکه به کابوس شبم لذت رویا دارد
چشم تو ساده ترین فلسفه ی دوستی استمثل آیینه صمیمیت گیرا دارد
من به چشمان تو، چشمان تو، می اندیشمو به آن شهر که یک ساحل زیبا دارد
شعر از محمود صادقی
 

ادامه مطلب  

افسوس ای کابل من  

من با تو ازکابل های سخن می گفتم...... که قطره قطره اشک را از گونه های خسم پاک میکرد....... اما!... آدام های عواضی جای گرفتند..... که همره هانم را به قتل رسانیدند..... تا سیلاب اشکم دریایی شودتوفنده وطوفانی..... و آن وقت قاتلان........ چنان بی شرمانه شیرجه می زنند دراعماق ارک.... که طفلان معصوم از انتظار به خود می لرزند..... وبا ترس ووحشت اما با چشمان بیرون زده.... جنازه های پرخون را از اعماق گودال بیرون می کشند.... افسوس ای کابل من.......... افسوس ای جای مقبل من... افسوس .....

ادامه مطلب  

 

چه خبر از دل تو .... ؟نفسش مثل نفسهای دل کوچک من می گیرد؟یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی می میرد !تو هم از غصه این قهر کمی دلگیری؟لحظه ای هم خبر از حالِ دل خسته ی من می گیری؟شود آیا که شبی،دل مغرور تو هم،فکر چشمانِ سیاهِ دگری خاک کنددستِ خالی ز وفایت روزی،قطره ای اشک ز چشمان ترم پاک کندچه خبر از دل تو .... ؟دانی آیا که در این کلبه ی درد،اندکی مهر تو بس بود ولیدل بیرحم تو با این دل دیوانه چه کرد؟راستی چه خبر از دل تو.....؟
 

ادامه مطلب  

 

سلام زندگیم..
٢-٣ روزه میخوام بیام باهات حرف بزنم ولی نمیشه..
٢-٣روز پیش تولدم بود و ازینكه بیادم نبودی دلم پره.. انگاری بابا بزرگت فوت كرد:/ (خدا بیامرزش)
منم دیشب رفتم ٤٠عمه بابا... اونم یه زنه دوستداشتني بود و رفت...

ادامه مطلب  

باز باران با ترانه ...  

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
یادم آرد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران
با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد و عطشان با گهر های فراوان
میچکد از چشمان پریشان
رود پر پیچ و خمی در حسرت لب های ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
میچکد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان ....

ادامه مطلب  

سارای سال نو  

به چشمان خودم دیدم من امروز،بلندایِ دل پاکِ تو سارا
تو بُگذشتی زِ رَختِ نوُ به نوروز،توبُگذشتی زِ شوق وشادی ْآن روز
بگفتی رَختِ من دیدی که خوب است،ببین مامان که طرحش ترمه کوب است
درست اَستَشْ که مال سال قبل است،،ولیکن این برایِ من که خوب است
بگفتش سارایِ نازِ قصه ما،که بابا دست وبالش تَنگِ تَنگ است
نمیخواهم من ازبابا که چیزی،همین خواهم که حالش خوب خوب است
دلش آری خوش است این دختر ما،به بوی دست وبال تنگِ بابا
خدایا سال خوبی باشد امسال،برایش

ادامه مطلب  

گفتم که دلتنگم بیا  

گفتم که دلتنگم بیا ای آنکه درمان منیگفتی کنارم هستی و همواره در جان منی
گفتم نمانده در دلم شوری دگر از عاشقیگفتی اگر لیلی شوم ، مجنون و حیران منی
گفتم مرا با بوسه ای از عشق مهمانم نماگفتی همیشه یک بغل از بوسه مهمان منی
گفتم که دیگر بعد تو نوری ندارد محفلمگفتی که شمع روشن هر جمع پنهان منی
گفتم بمان با رفتنت مشکن تو پیوند مراگفتی که درعشق وجنون هم عهد وپیمان منی
گفتم که عکست مانده در چشمان خیسم تا ابد گفتی که هرشب تا سحر در اشک چشمان منی
گفتم برا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام