تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


 

اومدی . 57 روزه که اومدی . خیلی ریزه میزه بودی اما داری رشد می کنی .
پسرم ، بخند . توی گریه هات هم بخند . من هرگز نمیگم گریه نکن ؛ مرد هم گریه میکنه ، اما فقط
توی خلوت خودت گریه کن .
کتاب بخون ، موسیقی گوش کن ، کتاب بخون و رشد کن . فقط هرز نخون و هرز گوش نده و هرز
عمل نکن .
 
 
 
دختر عمه فرزانه سه روز پیش بدنیا اومد . یه نوزاد زود رس که بخاطر فشار بالای خون عمه ات
بدنیا اومد و امروز فوت کرد . همین .
 
من برم خونه پدربزرگت پیش مامافایزه ات  . تو هم اونجایی و م

ادامه مطلب  

پاییز  

پاییز هم اومد
فصلی که همیشه فکر میکردم فصل غم انگیزیه
اما یه پاییز اومد که اصلا اینجوری نبود
یه پاییزی اومد که عاشق شدم
اون موقع بود که فهمیدم چندتا پاییزو تو اشتباه بودم
الان میفهمم باز پاییزام مثل قبل از اومدن تو شده
پاییزی که فقط برگای درختاش زرد میشه و باز همون روزای غم انگیز
پاییز سال دیگه چه جوریه؟ نمیای پاییزمون بهار بشه؟

ادامه مطلب  

نفس  

نفسم بدنیا اومد...
نفس ساعت 10 و 35 دقیقه 27 ام مرداد 95 به دنیای ما اومد...بیمارستان لاله.
نفس خوشگلم چند هفته زودتراومد....
قربون اون چشاش...
همه خوشحال..همه خانواده ها بودن وجای یه نفر خیلی خالی بود...حاج حافظ...بابام.
همش یاد بابام بودم..حسش میکردم...
بابایی همیشه موقع تود نفس تو رو تصور میکردم که چقدر خوشحالی...زمانی که زنده بودی با فکر بودنت کنارم کیف میکردم...نفس 27 ام بدنیا اومد و تو هم 27ام از پیش ما رفتی...
روحت شاد بابایی.

ادامه مطلب  

چهارشنبه سوری94  

دیروز صبح رفتم باشگاه نم نم هم بارون میزد کلی ذوق کردم پتو دو نفره ای که شبا مینداختیم رومون را هم بردم خشک شویی ظهر برگشتم خونه یکم کارام کردم یکمم استراحت کردم ساعت 6آقاهی اومد خونه هم کای خوشحال بودم هم کلی متعجب گفت به خاطر چهارشنبه سوری زودی تعطیل کردیم .
وسایلش گذاشت و رفت آرایشگاه
منم تندی شربت درست کردم گذاشتم یخچال خنک بشه وقتی اومد بخوره .
یک ساعت بعد اومد و گفت شام آش درست کن منم دست به کار شدم که دختر برادرشوهر اومد گفت میخوایم بری

ادامه مطلب  

وای فای  

میگفت 13 نفر بودیم عراقیه اومد به التماس که بیاین امشب خونه من 
تا گفت وای فای موجود همه شل شدن و رفتیم خونش
اون یکی میگفت رفتیم خونه یکی از عراقیها 
همسایش اومد دم در خونش و شروع کردن با هم جر و بحث کردن 
پسرش پسر اونی رو که اومده بود در خونه کشته بود و تو زندان بود منتظر حکم قصاص
آخر دعواشون اونی که جوونش کشته شده بود گفت اگه زائرایی که امشب مهمونتن بذاری بیان خونه من میرم رضایت میدم از خون بچم میگذرم 
اینم در اومد خیلی خونسرد گفت نه نمیدمشون

ادامه مطلب  

سوتی دادم  

چند روز پیش مادر فرناز اومد مدرسه و گفت به پدر فرناز بکم که تو خونه انقد باهاش ریاضی کار نکنه بچه رو روانی نکنه . باباش هم دیروز اومد و من بهش گفتم که خانومتون گفتن زیاد با بچه ریاضی کار میکنین.بیزحمت سخت گیری نکنید که از ریاضی زده بشه.فقط در حد رفع اشکال کار کنید و ...اقاهه هم رفته خونه ب زنش گفته چرا رفتی ب معلمش گفتی اینجوری اونجوری.خانمه هم اومد بمن گفت ک نباید به شوهرم میگفتی که من تینا رو بهت گفتم. خب من که علم به غیب نداشتم :)) منم کلی بخاطر س

ادامه مطلب  

هواشو کردم  

دلم هوای یه کسی رو کرده اونی که مثل یه رگبار و بارون شدید اومد و منو بهم ریخت و یه هویی همون طور که یه هویی اومد یه هویی ام رفت. 
نه اومدنشو فهمیدم و دست من نبود و نه رفتنش . خیلی خیلی بی انصافیه . خواست بیاد و خاستم که بره رفت همین . برا اون به همین اسونی و راحتی بود اما برا من چی ............. 
خدا جای حق نشسته.

ادامه مطلب  

پاییز  

پاییز دلگیر نیست
دلم گیر پاییز است
و گیر یه نفری که اومد و دلمو تو پاییز بهاری کرد
اما تو یه بهار رفت و بهارمو پاییزی کرد
برای  تو این چندسال چه جوری گذشت؟
وقتی برای آخرین بار اومدی خداحافظی کنی دلت اومد؟
اما من هیچوقت خداحافظی نکردم
چون امید داشتم اما نمیدونم الان دارم یا نه
 

ادامه مطلب  

88  

اول دبیرستان که بودم یروز معلم نداشتیمو خانومی اومد تو کلاسمون و من خیلی ازشون خوشم اومد ایشون معلم تاریخ هستن و همون روز تو دفترخاطراتم نوشتم اگر خانم...معلم تاریخمون بشه(سال سوم) صد در صد عاشقش میشم چون واقعا من آدمی بودم که از تاریخ متنفررر و سه سال راهنمایی ک تاریخ داشتیم چی شد و چی کشیدن معلما:/ الان معلمم خانوم... ومن عاشقشم هم خودش هم درسش...

ادامه مطلب  

برگزاری نشست کتابخوان مدرسه ای در هفته کتاب  

نشست کتابخوان مدرسه ای در آبان ماه سال 1395به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی در مدرسه ابتدایی شهید سید باقری برگزار گردید.
 
 
 
مجری: خانم فرزانه جمالی
معرفی کنندگان:
خانمها:
فرزانه جمالی
فاطمه عبدلی فر
زهرا شاکری
فاطمه خواجه علی
 

ادامه مطلب  

عاشق ولایت ، ایثار ( نذر و اهدائ خون )  

 
 
( عاشـــق و لایت ) ایثار ، نَذرِ و اهدائ خون 
 
السلام ای کربلا دشتینده یالقوز جان وئرن
ای آچان سجّاده عشقی ، نماز احیا ائدن
خنجر التیندا مناجات ایلین ، عطشان ئولن
بارگاهوندن ئوپوب ، غسل شهادت ایلروق
رهبر فرزانه نین امرین اطاعت ایلروق 
 
یا حسین جان سیر عشقونده گزن پروانه لر
قانلی کوینکلردی بو ، پاک عشقوه دیوانه لر
سسلروق لبیک ، حسین جان خوار اولا بیگانه لر
مَرد اوغول لار تک ولایتدن حمایت ایلروق
رهبر فرزانه نین امرین اطاعت ایلروق
 
شاه

ادامه مطلب  

هفتصد و سیزده  

 
دلم تنگ است
برای تمام شعرهایی که برایم ننوشتی
برای تمام ماندن هایی که رفتی
آری دلم تنگ است
چشم هایم براه
براه جاده ای که قرار بود از آن بیایی
و من بنویسم
آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد
با سبدی پر از سیب
تا مرا ببرد
نه فقط دلم را ...
 
فرزانه /روح وحشی
 

ادامه مطلب  

ششصد و نود و دو  

 
 
دوست داشتن ات چونان با احتیاط است که انگار روی طنابی بر فراز دره ای ژرف راه می روم .
و من با ایمانی قوی پا بر آن میگذارم .
کسی چه می داند شاید به انتهای راه نرسم اما هر قدم محتاطانه و مملو از ایمان است .
من فقط خود را باور دارم  و سراسر تردید شده ام به عشق ...
 
فرزانه / روح وحشی
+نقاهت رو به پایان است و مرگ به ظاهر فرصتی به من داده تا باز روح وحشی باشم

ادامه مطلب  

صرفا جهت خنده  

یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم،یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره!همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:"بسم الله الرحمن الرحیــــم"منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم:"اشهد ان لا اله الا الله"!هیچی دیگه...انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!

ادامه مطلب  

دست خزان  

گر باد خزان زد به بهاران وجودم
گر نیستم آن عاقل و فرزانه که بودم
 
آرامش من گر سپر خشم زمان شد
گلزار دلم دستخوش باد وزان شد
 
با یاد بهاری که رسد بر تن هر دشت
تا با نفسش زنده کند دامن گلگشت
 
دل خوش به نسیم توام ای فصل بهارم
بر من برسی باز تو دیرینه نگارم
 
سربرکشی از هر طرفی بر دل و جانم
تا بوسه زنی بر تن سرد و نگرانم
 
طوری بغلت گیر مرا هیچ زمانی
هرگز نرسد بر تن من دست خزانی
 
شاعر: فرزانه کوتی
 

ادامه مطلب  

 

...
بازم کد رو اشتباه زده بودم ...
چرا این جنس رو دوبار برای دونفر مختلف ارسال کردم؟
... ای بابا ! تمرکزم خیلی پایین اومده! اصلن دست خودم نیست، هرچقدر تلاش میکنم کاری که انجام میدم با دقت باشه بازهم اشتباه میکنم ... اختلال حواس.... 
خانم شیشه میگه : ذهنت مشغوله؟ .... من: بهیچوجه! 
خانم شیشه: خسته ای؟ .... من: نه! ...
..
خودم به خودم: پس چته؟...چرا انقدر حواس پرت شدی؟ .... من: ... به گمونم دارم پیر میشم !
 
 
پینوشت: برای اینکه یکم آرامش بگیرم آرشیو وبلاگ عزیزم رو باز ک

ادامه مطلب  

مهربانی بابا یاسر  

صدرای من
عزیز دلم. چهارشنبه پدرجون اومد خونه جدیدمون. ماپنج شنبه صبح که فسنجون درست کردم با پدرجون رفتیم باغ وحش و پارک ارم و تو ماشین برقی سوار شدی.حسابی بهت خوش گذشته بود. بابا جون یاسر روز برگزاری انتخابات به ستاد دایی محمد اومد و بعد از یکسال به خونه پدرجون و مادرجون اومد. شعار دادن تو منو کشته عزیزم... رفتیم با فامیلهای بابا پایین درب خونه بابل و تو مشت میکردی و می گفتی: مهندس حمایتت میکنیم.
جمعه بابا یاسر رفته بود پای صندوق کیاکلا. البته ر

ادامه مطلب  

هفتصد و دوازده  

 
دلم برای قهوه غنج میره
دلم برای گیتار زدن تنگ شده
و سفر ...سفر ...سفر ...
فرزانه / روح وحشی
+بازم کرور کرور شکر که هنوز میتونم کنار پسرم راه برم ...از خنده های الکی خوشش لذت ببرم ...سر درس و مشق کل کل کنیم ...شکر ...
++سال عجیبی بود .اون بار که چند روز خیال میکردم وقت رفتنم شده و حال و روز عجیبش ...اینم اینبار که دیپورت شدم ...خوشبختانه . قدر زندگی رو بدونیم :)

ادامه مطلب  

 

شرح حالو من براش انتخاب کردم و ۱۹شد عملا هیچ زحمتی نکشید واسه نمرش
کاش نمره منم خوب شه استاد ما سخت گیرتره تو نمره دادن
بعد اینا فقط شرح حالو کپی کردنا ینی چیزی یاد نگرفتن عملا ولی همگی نمرشون خوب شده
دختره میگه یکی از دخترا که رفت تو گفت به به بالاخره یکی اومد دلمون بازشد 
بعد میگه فلان دختره که اندامش خوبه و...استاد ازش خوشش اومد بیست داد
متاسفانه اینم معضله دگ:-\ جاذبه جنسی:-\ 

ادامه مطلب  

هفتصد و یازده  

 
خیال و رویا
تا زمانی که رویاهای ما موجب خلاقیت و یا مقدمه و  طرح یک فعالیت بشوند قابل قبولند . زمانیکه همانند افیون ما را به خلسه برده و از واقعیت زندگی دور کنند غیر مفید و حتی خطرناک خواهند بود.
اگر ذهن کنترل نشود میتواند افسار زندگی را به دست گرفته و ما را به ناکجا آباد ببرد...
فرزانه / روح وحشی 

ادامه مطلب  

هفتصد و سه  

 
 
برای اینکه زودتر برسی و بگویی آه چه خوب که رسیدم بهترین راه سوار شدن بر امواج است و برای اینکه به جای خوبی برسی و بگویی یعنی بالاخره روی خوشبختی رو میبینم باید خلاف جهت امواج شنا کنی .
فرزانه / روح وحشی 
+غلط ترین راه همون راهی ه که همه میرن ...

ادامه مطلب  

مدرسه...  

امروز رفتم مدرسه کلاس مهارت زندگی خیلی خوب بود با بچه ها راجب خیلی مسائل صحبت کردیم و براشون شیوه درست برنامه ریزی رو گفتم یکی از بچه هام اومد پیشم براش برنامه ریزی کردم خیلی ازم خوششون اومد گفتن خانم میشه همیشه شما بیاین گفتم نمیشه من کار آموزم و هنوزم دانشجوم....با یکی از بچه ها برگشتیم پیاده خونه اونم نزدیک خونه عمه م بود الانم خونه عمه م هستم...
مرسی از حضورت .م.خ.ا.ط.ب

ادامه مطلب  

انشا فرزانگان  

سلام...
ورودتون رو به این وبلاگ خوش آمد میگمامیدوارم بتونید از این وبلاگ بیشترین استفاده رو ببرید و از انشا های خوب دانش آموزان فرزانه لذت ببرید...تمامی این پست ها مربوط ب دانش اموزان متوسطه اول دبیرستان فرزانگان دشتستان میباشد با نظارت دبیر محترم سركار خانم حسینی

ادامه مطلب  

 

سلام مامانم قربون مامانم برم که همیشه اذیتش میکردم. ببخش منو مامان. مامان امسال هم آش پختیم . درسته خیلی حاشیه داشت ولی خداروشکر نذرتو ادا کردیم. ولی طاهره ناراحت شده بود. الهی دورش بگردم. دلم برای طاهره سوخت ولی خوب کاری نمیتونستم بکنم. مامان دعا کن سال بعد تو خونه ی خودم اش بپزم. مامان راستی کیان لعیا دنیا اومد. بچه عجولی بود زود به دنیا اومد. لعیا حالش خوبه. کیان هم خوبه خداروشکر.

ادامه مطلب  

خوش اومدين دوستان گلم  

سلام دوستای خوبم
ممنونم كه برام نظر گذاشتید..ی عالمه حرف واستون دارم میام بهتون میگم اگه شد اخر امشب میام اگر نه ان شاالله حتما یكی دوتا پست فردا میذارم...خیلی دلم براتون تنگ شده.....
خوشحالم كه اومدین..فرزانه، الهه، نازلی و..همگی خوش اومدین...ان شاالله بفیه دوستان هم بیان.....
خدایا شكرت

ادامه مطلب  

خلاصه ١ آذر ٩٥  

امروز خواب موندم و شانس آوردم سرویسم نیومد.زود آماده شدم و رفتم جلوى در و سرویس بلافاصله اومد.رفتم مدرسه ام و كلى درس و تكلیف داشتیم.اول اجتمایى داشتیم و درس داشتیم(فردا هم امتحان اجتمایى دارم).بعد كه تموم شد با دوستم داشتیم برنامه ریزى مى كردیم كه میخوایم بریم سیتى سنتر،كجا بریم.درباره غذا خوردن و خرید كردن برنامه ریزى كردیم.بعد ریاضى اومد.اكثر دوستام كه شنبه غایب بودن معلم رفع اشكال كرد.بعد وقت استراحت شد و من كه شوراى دانش آموزیم رفتم و م

ادامه مطلب  

 

و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می خورد . اما در مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم.
حدود 9 ماه بود که تحت فشار بودیم، بدون غذا، بدون لباس،از قرارگاه اومدم بیرون،، چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش، دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست وپا رفت به طرف بوته علف . علف رو از ریشه در آورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه هارو خوردن ، با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش میده و میگه لعنت به ستارخان که مارو به این روز انداخته

ادامه مطلب  

قانون جذب  

سلام 
خوبین
 وای وای هوا فوق العاده سرده 
یخ خشک 
تو مسیر با اینکه جام گرم بود ولی تمام راه دندونام بهم میخورد و تیایک تیلیک صدا میکرد
عایا شما به قانون جذب اعتقاد دارین؟؟!
میدونین یه دوستی دارم تازه وارد دانشگاه ما شده 
این اول ترم از یک پسری خوشش اومد عشق و عاشقی نه فقط خوشش اومد
الان که اومدم دانشگاه دیدم داره با اون پسر راه میره  و حرف میزنه
یعنی با جذب کار کرده ؟؟؟ 
خدایا اونم چه جذبی 
البته ناگفته نمونه این دختر هم خیلی ناز وخوشمله 
هر و

ادامه مطلب  

عمر دوباره  

سلام
دیروز عید غدیر بود و تعطیل.ناهار مامان ایران اومد خونمون و گفت دوشنبه هفته دیگه عروسیه افسانه اس.
عصر من رفتم ارایشگاه موهامو رنگ کنم توام باهام بودی.اما یه ربع اخر خسته شدی و زنگ زدم بابا اومد دنبالت و خداروشکر که رفتی!!!
من از ارایشگاه اومدم توشهر و کارامو انجام دادم و بابا گفت بریم سینما رفتم سانس سینما رو پرسیدم و به بابا زنگ زدم که ساعت ده سانس (ساعت20:36) و قرار شد من پیاده برم تا بابا بیاد دنبالم.اما سر چهارراه سیادت اومدم از خیابون رد

ادامه مطلب  

PSVT !  

امروز مورنینگ داشتم..بیمارم PSVT بود .. از ب بسم الله تا انتهاش دکتر رخشانخواه ازم ایراد گرفت..فک کنم شب قبلش با زنش دعواش شده بود! یجور برخورد کرد انگار دارم سنتز میکنم ...خیلی بدم اومد ..بچه ها گفتن معلوم بود ازش عصبانی بودی 
خلاصه مورنینگ خوبی نبود...امروز خدارو شکر اورژانس خلوت بود.تقریبا هر روز ACS میاد اورژانس ..حتی امروزم یکی اومد...
امروز یه پیرزنه اومده بود گیر داده بود نوار قلب بگیریم ازش ..باید میرفت درمانگاه..پرستارا میگفتن این عادتشه همش م

ادامه مطلب  

 

یه انسانی که اصلا نمیدونم چیکاره بود میخواس از فشارگرفتن من ایراد بگیره‌.آقای م خوب ضایعش کرد... خوشم اومد‌...خدایا چرا یه سری از دخترا  اینقد عقده ای شدن؟؟اصلا گیریم تو بیشتر از من بلدی...ولی در این مورد حق با من بود...یعنی من انقد شوتم که نمیتونم یه فشار بگیرم؟؟ طرف چهرشم داد میزد فشارش بالاس.این میگه نمیشه فشارش ۱۶باشه...تو کدوم رفرنسی نوشته گل من!خدایا زود این بخش زنان تموم شه از دست این دانشجوهای مامایی راحت شم...بعدم میگن پزشکیا خودشیفته

ادامه مطلب  

هواشو کردم  

دلم هوای یه کسی رو کرده اونی که مثل یه رگبار و بارون شدید اومد و منو بهم ریخت و یه هویی همون طور که یه هویی اومد یه هویی ام رفت. 
نه اومدنشو فهمیدم و دست من نبود و نه رفتنش . خیلی خیلی بی انصافیه . خواست بیاد و خاستم که بره رفت همین . برا اون به همین اسونی و راحتی بود اما برا من چی ............. 
خدا جای حق نشسته.
...... 
بعدا نوشت: بعد از کلی فکر کردن در مورد اینکه چرا هواشو کردم به این نتیجه رسیدم که کلی حجم تفکراتم رفته بالا و جایی نگفتم و دلم میخاست به کسی

ادامه مطلب  

مد(مدرسه)  

امروز بسیار به من خوش گذشت
زنگ اول خانم نظامپور اومد معلم پارسالم شده معلم قرآن و هدیه مون(اگه اشتباه نکنم)
کل زنگ اول به قران گذشت.زنگ دوم ورزش داشتیم(خوشحالی)
تا زنگ سوم ورزش داشتیم.زنگ چهارم معلممون نیومده بود(خانم نظامپور)و یه خانمه اومد و گفت=مجله رشد آوردن بخونید.
و ما مجله رشدامون رو خوندیم و وقتی زنگ خورد رفتیم بیرون.
الانم پای کامپیوترم......
پ.ن=خانم دشت قیصر معلم اصلی ما شنبه ها نمیاد.
پ.ن2=موهام تا کمرمه چند وقتی بود داشت میریخت برا همی

ادامه مطلب  

امروزم جریانی داشتیماااا  

امروزم برا خودش قوز بالا قوزی بود
از همون اول صبح که معلوم شد صدات در نمیاد
بعدشم که اصلا حواست به درس نبود
یه جوری بودی اصلا
انگار تو غل و زنجیر بودی
گیج بودی نمیفهمیدی
بالاخره رفتیم پایین که من به جات حرف بزنم بلکه بزارن بری
زنگ تفریح اول بود
خانم مروجی گف بریم بالا پیش مربی بهداشت رفتیم بالا
باز نمیتونستی حرف بزنی
زنه از من میپرسید این چی میگه من نمیفهمم
همچین معاونا میگفتن ببرش اینور ببرش اونور که انگار بیمارستانه اونام دکترن منه بدبختم

ادامه مطلب  

نذری  

روز اربعین نذری پختم (حلیم گوشت) از ساعت 7 صبح تا 12:30 ظهر دورش بودم گهگاهی هم شوهری می اومد و یه هم میزد و میرفت بعد از این که پخش کردیم یادم اومد که عکس نگرفتم 18 تا خونه دادیم یه کمی سخت بود دست تنها بودن ولی امام حسین خودش کمک کرد , حال خوبی داشتم انشالا امام حسین قبول کنه برا همه دوستان هم دعا کردم , همیشه نذری دادن رو دوست دارم از اون بیشتر نذری گرفتن مخصوصا نذری امام حسین (ع)
انشالا سال دیگه با بچه تو بغلمون نذری بپزیم 

ادامه مطلب  

 

مادر گرام اومد و گفت تو چرا دیگه نمیری کلاس؟ شونه انداختم بالا و گفتم همینجوری.
گفت: "معلمش بد بود؟"
+ "نه."
- " بد درس می‌داد؟"
+ "نه."
- "دیر می‌اومد؟ زود می‌رفت؟ کلاس کنسل می‌کرد؟"
+ "به اندازه‌ی من دیر می‌رسید. یک ربع بیشتر می‌موند و یک بار کنسل کرد و بعد جبرانی گذاشت."
- "پس مشکلش چی بود؟"
نگفتم بهش که به گفته هانریش بل "هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند فقط تنها به خاطر آورد." نگفتم چون می‌دونست

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام